تبليغاتX
دست نوشته های من - داستان

دست نوشته های من

من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام و بي طلوع گرم تو در زندگانيم خاموش گشته ام

داستان

 

جاهلی از بزرگی بارها پرسیده بود تو که اینقدر دم از خدا میزنی

خدای تو کو؟ نشانم بده .

بار  آخر که باز  همان  سوال را پرسید شخص دانا ناگذیر ضربه ای

به سر جاهل زد و سر جاهل شکست . کار بالا گرفت و به دادگاه کشید

در دادگاه جاهل پیوسته میگفت سرم شکسته است و درد میکند

شخص دانا گفت هر موقع درد کردن سرت را به من نشان دادی

من هم خدا را به تو نشان خواهم داد ...........

روزی که  گفتی عشقت را نشانم بده ناخواسته به یاد این ماجرا افتادم

ولی نتوانستم آن کار را با تو بکنم و در دادگاه عشق از تو بخواهم درد کردن

 سرت را نشانم دهی .

چرا که اگر سر تو درد کند سر من نیز درد خواهد کرد .

                                                                                             پویا

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 0:23  توسط   |