می گذرم ...

من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام و بي طلوع گرم تو در زندگانيم خاموش گشته ام
بعد از یه مدت کوتاه بازم سلام
فروختن وبلاگرو بی خیال شدم
و یه خبر خوب هم براتون دارم اونم اینکه قراره با همکاری دوست خوبم
رها خانم یه کارای تازه ای رو وبلاگ انجام بدیم
و کاملا به خود کفایی برسیم
دیگه هیچی از جای دیگه
تو وبلاگ نذاریم و همش از خودمون باشه
حتی عکساش ![]()
لحظه ها پی در پی
در قمار زندگی می بازند
ساعتها روزها ماهها
همه میمیریند . حتی من
و فردا امروز فراموش خواهد شد
یار دیگر که می آید سراغت
من نیز فراموش خواهم شد
هیچ می دانی شمعها از بهر چه میسوزند ؟
به یاد اولین شمعی که سوخت
میسوزند و می نالند
کاش می شنیدیم ناله شان را
و چکاوک هر دم می نالد
هیچ می دانی چرا ؟
چون خوب می داند معشوقش روزی میمیرد
و خوب میدانم
روزی که من میمیرم
هیچ کس با خود حتی نمی گوید
که چرا آخر مرد ؟ !!!
پویا
برو ای عشق عزیزم بهترین یار
برو دیگر نمانده تاب دیدار
برو تنهاترین باش در خیالت
برو آنجا که دل میزد صدایت
برو دیگر نمی آیم سراغت
دگر حالی نمی پرسم برایت
که دیگر لجظه ی پایان کار است
نکن از من گله خدا چنین خواست
خدا نام مرا می خواند انگار
دگر باید روم شاید چنین خواست
تو بعد من شوی محبوب دنیا
چرا که نام من تو را میداد آزار
و شاید من همین حالا بمیرم
برو دیگر نمیخواهم ببینم
تو را که داده ای قلب من آزار
اگه میرم ناگذیرم
نمیخوام اینجا بمیرم
پویا

قدیما شامپاین میزدیم
سلامتی عشق سلامتی خوشبختی
الان مارتینی میزنیم
سلامتی تلخی جدایی
سلامتی خوشبختی بی معرفت ترین معشوق


شاید یک لحظه کنار پنجره بنشینی
به گذشته برگردی و در افکارت لحظه ای غرق شوی
به منی که دیگر نیستم
به فردایی که بی من به همه چیز خواهی رسید
و به لحظه ای که خبر دادند دیگر نیست
نمیدانم در آن لحظه برایم از خدا چه خواهی خواست
از پنجره بیرون را نگاه نکن که مرا خواهی دید ...
گاه با خود می انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد؟!
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی
کاشکی می ديدم روی تو را
شانه بالا زدنت را بی قيد
و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد
و تکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد
_motad.jpg)
من به خود می گويم:
چه کسی باور کرد؟
** جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد**
پویا