تبليغاتX
دست نوشته های من

دست نوشته های من

من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام و بي طلوع گرم تو در زندگانيم خاموش گشته ام

خداحافظ وبلاگ

پست آخر

به خاطر یه سری مسائل دیگه وبلاگرو آپ نمی کنم و این آخرین پستمه

برای آخرین پست یه داستان براتون می نویسم .

عشق خیلی زیباست سعی کنین تجربش کنین

 

خیلی همدیگرو دوس داشتیم ( یه عشق واقعی )

عاشق عکس گرفتن بود برا همین یه دوربین حرفه ای براش خریدم .

هرجا میرسید عکس می انداخت . از من از خودش از آب

از هوا از همه چیز .

بیشتر از صدتا آلبوم داشت که همیشه میگفت بعد تو مهمترین

 چیز برام این آلبومها هستن خیلی دوسشون داشت .

عکسهای قشنگشو می فرستاد برا روزنامه ها که چاپشون کنن .

 وقتی از عکسای خودش تو روزنامه ها میدید همه دنیا ماله اون بود .

همش بهم می گفت آرزومه یه بار عکس خودمو تو روزنامه چاپ کنن

ولی به چه بهونه ای ؟

روزها و ماهها و سالها گذشت .

 تا اینکه من مجبور به ترک اون شهر شدم .

از وقتی اونجارو ترک کردم دیگه حتی با هم تماس هم نداشتیم

دور از هم زندگی می کردیم .

تا اینکه شنبه ی گذشته از دکه ی روزنامه فروشی آقا رحیم

مثل هر روز یه روزنامه گرفتم ورقش زدم تو صفحه ۲۲ روزنامه

 عکسشو دیدم .

 گوشه عکسش یه روبانه سیاه بود

و کنارش نوشته بود از اوییم و به سوی او بازمی گردیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 17:12  توسط   | 

نامه ای برای تو شکوه هایم با خدا

 

همیشه به این فکر میکنم که آیا از شکستن من چیزی نصیبت شد ؟

اگر شد خوشحالم که بیهوده نشکسته ام . و اگر نشد چرا ؟

 چرا شکستی قلبی را که سالها خود را برای تو پرورانده بود ؟

سوختم

 گاه دلم به حال خود میسوزد منی که اینقدر دم از عشق میزدم

چه شد ببین چقدر کم آوردم . و آیا مستحق چنین عاقبتی بودم ؟

 خدای من قلب من عاشق قلبی بود که جز حوس و پول نمیدید .

 قلب من عاشق قلبی بود که اصلا قلب نبود سنگ بود

، خار بود ، حوس بود و پر از مادیات .

قلب سنگی

چگونه راضی شدی به شکستن دلی که خود ویران بود .

 چگونه دلم را در زیر پاهای بزرگ حرس و طمع خود له کردی ؟

 و چگونه پاسخ خواهی گفت ؟ آیا زخمی کردن یک قلب و کشتن آن

گناه نیست ؟ جرم نیست اگر نیست خدایا چه دنیاییست که آفریدی ؟

 و چگونه بنده ای را وسیله میکنی تا بنده ای دیگر را از بین ببرد ؟

 و چگونه قلب بنده ای را از سنگ می آفرینی ؟

 و حس شهوت و حوس را تا کی در قلب او خواهی جوشاند ؟

تا کی ؟

 خداوندا چرا برای خود جفتی نیافریدی تا بچشی طعم هجران را

 بچشی طعم حسی را که بعد معشوق در هنگام تنهایی خواهی داشت .

و چرا برای خود دادگاهی نیافریدی ؟ تا بنده ی ملولی چون من

شکوه هایش را از تو بگوید .

 تا کی آسمان را نگاه کنم و بیهوده فریاد بزنم و شکوه کنم

 و تو سکوت کنی ؟ دیگر صدایی نمانده است و رمقی !!!

ای مرگ مرا در آغوش بگیر ، بگیر تا ببینی از تو هم نمی هراسم .

 مرا در آغوش بگیر تا تیرگی را احساس کنی .

 ای مرگ جانم را بگیر و روحم را آزاد کن از دست چنین مردمانی

 که کوچک میشمارند عشق را آزادم کن از جهانی که

 در آن کشتن دل جرم نیست و قاتل محکوم نمی شود .

 آخر چه دنیاییست خدایااااااااااااااا چه دنیاییست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

GOD

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 21:21  توسط   | 

آهنگهایی از آرش

 

سلام عزیزان

اینا آهنگهایی هستن از دوست خوبم آرش عباسی ( DJ Arash )

البته این آهنگها دوباره خوانی هستند برای همین آرش به نظر شما عزیزان احتیاج داره

تا دفعه بعد انشالله آهنگای خودشو بذارم تو وبلاگ ( نظر یادتون نره )

DJ  Arash

۱ - وقت قراره

۲ - دیگه دوست ندارم

۳ - چشام

۴- حالم بده

۵ - آخه دل من

۶ - حالا من یه آرزو دارم ...

البته اگه با کلیک کردن رو اسم آهنگها نتونستین دانلودشون کنین

میتونید از اینجا این کارو بکند

DJ  Arash

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 17:18  توسط   | 

تازه می فهمم ...

 

آره از داغ نگاهت هنوزم میسوزم

سوختم و ساختم و به آخر خط نزدیکم

حالا که تموم شده تازه می فهمم کی بودی

چی بودی کجا بودی تو دنبال چیا بودی

حالا که آخرشه تازه می فهمم چی شده

انگار از خواب زمستونی بلند شی ببینی

از این به بعد همیشه باید بخوابی

ببینی از این به بعد  دیگه همش زمستونه

نتونی باور کنی دق میکنی از غصه ها

میمیری بی خبر از اینکه حتی خواب خدا

                                                     پویا

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 16:5  توسط   | 

داستان

 

جاهلی از بزرگی بارها پرسیده بود تو که اینقدر دم از خدا میزنی

خدای تو کو؟ نشانم بده .

بار  آخر که باز  همان  سوال را پرسید شخص دانا ناگذیر ضربه ای

به سر جاهل زد و سر جاهل شکست . کار بالا گرفت و به دادگاه کشید

در دادگاه جاهل پیوسته میگفت سرم شکسته است و درد میکند

شخص دانا گفت هر موقع درد کردن سرت را به من نشان دادی

من هم خدا را به تو نشان خواهم داد ...........

روزی که  گفتی عشقت را نشانم بده ناخواسته به یاد این ماجرا افتادم

ولی نتوانستم آن کار را با تو بکنم و در دادگاه عشق از تو بخواهم درد کردن

 سرت را نشانم دهی .

چرا که اگر سر تو درد کند سر من نیز درد خواهد کرد .

                                                                                             پویا

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 0:23  توسط   | 

نمی تونم

 

همه جا تاریکی ستاره هارو میبینم

همه شب حس میکنم نقش تورو روی دلم

چشامم بارونین مثل همیشه به خدا

فقطم تورو می خوان نه چیز دیگه از خدا

شاید از راز دلم روزی برات حرف بزنم

بگم از دردی که تنها تویی مرحم به خدا

شاید اونروز بدونی چرا همیشه ساکتم

ولی اونروزم میدونم دیگه دیره واسه ما

نمیتونم بشکنم دل تورو با ناسزا

برای همینه که می سپرمت دست خدا

                                                                                                 پویا

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 0:5  توسط   | 

یه روز از همین روزا

یه روز از همین روزا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 14:16  توسط   | 

بازار عشق

 

بی خبر از دلم تنها می مونی

مثل من یه روزی دو دل می مونی

همیشه فکر کردی دروغ می گم من

بی خیالش آره من دروغ می گفتم

راستش اینه که دیگه دوست ندارم

نمی خوام بینمت ازت بیزارم

شاید این بهتر باشه برا دل من

تقصیر خودم بود که پرروت میکردم

بدون اینو که دیگه فرقی نداره

پیش من باشی یا عاشق غریبه

عشق تو فروشی بود قیمت میذاشتن

بایدم میفروختی مارو توی بازار کثیفت !!!

                                                         پویا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 14:12  توسط   | 

موج . عشق . ...

موج . عشق . ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 14:1  توسط   | 

یادته اون روزا ؟

یادته اون روزا ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 13:59  توسط   | 

غروب

غروب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 13:56  توسط   | 

می گذرم ...

می گذرم

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 12:27  توسط   | 

برمی گردم

 

بعد از یه مدت کوتاه بازم سلام

فروختن وبلاگرو بی خیال شدم

و یه خبر خوب هم براتون دارم اونم اینکه قراره با همکاری دوست خوبم

رها خانم یه کارای تازه ای رو وبلاگ انجام بدیم

و کاملا به خود کفایی برسیم  دیگه هیچی از جای دیگه

 تو وبلاگ نذاریم و همش از خودمون باشه

حتی عکساش

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 20:30  توسط   | 

...

 

لحظه ها پی در پی

در قمار زندگی می بازند

ساعتها روزها ماهها

همه میمیریند . حتی من

و فردا امروز فراموش خواهد شد

یار دیگر که می آید سراغت

من نیز فراموش خواهم شد

هیچ می دانی شمعها از بهر چه میسوزند ؟

به یاد اولین شمعی که سوخت

میسوزند و می نالند

کاش می شنیدیم ناله شان را

و چکاوک هر دم می نالد

هیچ می دانی چرا ؟

چون خوب می داند معشوقش روزی میمیرد

و خوب میدانم

روزی که من میمیرم

هیچ کس با خود حتی نمی گوید

که چرا آخر مرد ؟ !!!

                                                                              پویا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 14:47  توسط   | 

کاش نمی رفتی

کاش نمی رفتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 0:28  توسط   | 

برو

 

برو ای عشق عزیزم بهترین یار

برو دیگر نمانده تاب دیدار

برو تنهاترین باش در خیالت

برو آنجا که دل میزد صدایت

برو دیگر نمی آیم سراغت

دگر حالی نمی پرسم برایت

که دیگر لجظه ی پایان کار است

نکن از من گله خدا چنین خواست

خدا نام مرا می خواند انگار

دگر باید روم شاید چنین خواست

تو بعد من شوی محبوب دنیا

چرا که نام من تو را میداد آزار

و شاید من همین حالا بمیرم

برو دیگر نمیخواهم ببینم

تو را که داده ای قلب من آزار

 

اگه میرم ناگذیرم

نمیخوام اینجا بمیرم

                                                              پویا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 0:24  توسط   | 

نگاه تو

نگاه تو

به خدا قلب مرا موج نگاه تو شکست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 0:11  توسط   | 

شراب عشق

شراب عشق

قدیما شامپاین میزدیم

سلامتی عشق سلامتی خوشبختی

الان مارتینی میزنیم

سلامتی تلخی جدایی

سلامتی خوشبختی بی معرفت ترین معشوق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 13:23  توسط   | 

برای تو

برای تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 14:25  توسط   | 

بیا و امتحانم کن

بیا و امتحانم کن

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 14:23  توسط   | 

یک لحظه

یک لحظه

شاید یک لحظه کنار پنجره بنشینی

به گذشته برگردی و در افکارت لحظه ای غرق شوی

به منی که دیگر نیستم

به فردایی که بی من به همه چیز خواهی رسید

و به لحظه ای که خبر دادند دیگر نیست

نمیدانم در آن لحظه برایم از خدا چه خواهی خواست

از پنجره بیرون را نگاه نکن که مرا خواهی دید ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 14:2  توسط   | 

نقش تقدیر

 

گاه با خود می انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس  می گويد؟!

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی 

کاشکی می ديدم روی تو را

شانه بالا زدنت را بی قيد

و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد

و تکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد

نقش تقدیر

      من به خود می گويم:

     چه کسی باور کرد؟

     ** جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد**

                                                        پویا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 13:47  توسط   | 

حکم عشق

 

به جرم اينكه خيلي ساده بودم

 به زندان دلت افتاده بودم

 اگرچه حكم چشمانت ابد بود

 براي مرگ هم اماده بودم

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 20:47  توسط   | 

اینم مال تو

 

گفتی دار و ندارت را نثارم کن

همه دار و ندارم زندگیم بود و خون درون رگم

LOVE

 زندگیم خود تو بودی

این هم از خون رگم

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 15:44  توسط   | 

خلاصشو بهت بگم

 

                

                

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 15:34  توسط   |